![]() |
![]() |
|
|
دختره از پسره پرسيد من خوشگلم گفت نه گفت دمستم داري گفت نوچ . گفت اگه بميرم برام گريه مي کني گفت اصلا . دختره چشماش پر از اشک شد هيچي نگفت پسره بغلش کرد گفت تو خوشگل نيستي زيباترين هستي تو رو دوست ندارم چون عاشقتم اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميميرم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 12:6 توسط رضا |
|
|
گریه کن عزیم، اما نه فقط واسه خودت
واسه اینکه نمی شه دیگه بیام تولدت
گریه کن جدائیا ما رو رها نمی کنن
آدما انگار برای ما دعا نمی کنن
گریه کن من دارم مثل تو گریه می کنم
به خدای آسمونامون گلایه می کنم
گریه کن تو بختمون یه برف سنگین نیومد
این همه پرنده رد شد، مرغ آمین نیومد
گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم
تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم
گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم
تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم
گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداشت
دلای من و تو که به فردا امیدی نداشت
گریه کن فکر کن دلیلی ندارم فقط همین
واسه ی فاصله که از آسمونه تا زمین
گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد
وتسه مشکلاتی که بودش و هست وحل نشد
گریه کن برای رویایی که قسمت نمی شه
یه شبم سر خدا واسه ما خلوت نمیشه
گریه کن برای خوابا که فقط یه خواب بودن
واسه آرزوهامون که همشون حباب بودن
گریه کن برای اولا که عاشقونه بود
حال هم رو پرسیدن فقط یه جور بهونه بود
گریه کن سبک می شی روزتی خوب یادت میاد
گرچه که تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد
گریه کن واسه همه، واسه خودت، برای من
توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن
گریه کن تا آینه شه، باز اون چشای روشنت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 11:11 توسط رضا |
|
|
آنچنان هم که می گويند دور نيست گاهي چنان به من نزديكي و گاهي چنان دور كه محو بودنم در تو عجيب نيست از دلم تا دلت راهي نيست تو مرا بخواه تا بداني فاصله ها بي معني است ..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 20:58 توسط رضا |
|
|
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو : « من خوب می شناختمش نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود . حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق به او بگو : « شب در میان تاریکی در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان آن دختر سکوت ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود .» روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : « جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛ با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود . » روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش ! کمی زودتر می آمدی . » اما بگو : « من خوب می دانم حتی در آن جهان آن خفته ی خموش ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته است .» روز ی اگر ....... اما ؛ نه ؛ او هیچوقت دیگر نمی آید . کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 20:16 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1385 خرداد 1385 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
عشق آبي دلبر تنها |
|
RSS
|