تبليغاتX
خسته و تنها


 دل من تنها بود
 دل من هرزه نبود
 دل من عادت داشت
 که بماند يک جا
 به کجا؟
 معلوم است
 به در خانه ي تو
 دل من عادت داشت
 که بماند آن جا
 پشت يک پرده تور
 که تو هرروز آن را
 به کناري بزني
 دل من ساکن ديوارو دري
 که تو هرروز از آن مي گذري
 دل من ساکن دستان تو بود
 دل من گوشه يک باغچه بود
 که تو هرروز به آن مي نگري
 دل من راديدي؟
 ساکن کفش تو بود
 يادت هست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:52  توسط رضا | 

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند

 

دلم تنگ است.

 

بيا اي روشن ....  اي روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها

 

دلم تنگ است.

 

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه

در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال

دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها

و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.

شب افتاده است و من تنها و تاريکم ....

 

و در ايوان من ديريست

در خوابند

پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي

 

بيا اي مهربان با من !

بيا اي ياد مهتابي !

 

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 19:57  توسط رضا | 
بچه ها سلام

من تازه به شما ملحق شدم

امیدوارم پیش من بیاید

و من رو با نظراتتون راهنمائی کنید

فعلا بای

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 19:34  توسط رضا |